تبليغاتX
دست نوشته های راما

دست نوشته های راما

امروز تولدمه چند ساله شدم؟؟؟

چه فرقی میکنه؟یه سال پیر تر شدم.شايد یک سال به مرگم نزدیکتر شدم.

اي خدا امسال بودنم راچنان بساز که دلی را نشکنم.که مایه رنج احدی نباشم.

امروز در حالی 30 ساله شدم  که نمیدانستم باید مرهمی باشم براي دل خودم يا دل ديگران.

در آستانه 30 سالگی به جای شور و هیجان ، ترسی نا شناخته اعماق وجودم را پر کرده . از همه چیز میترسم .

يکسال دیگر هم گذشت...

اصلا مهم نیست کسی یادش باشد که تولدم شده یا نه...کسی هدیه ای برایم بگیرد یا نه...

 چند سالی است که روزهای تولدم فقط به فکر فرو می روم ...

به آدم هايي فكر مي كنم كه من را نبخشيده اند.

به راز و رمزهايي  فكر مي كنم كه درك نكرده ام .

به راه هايي فكر مي كنم كه نرفته ام.

به روح هايي فكر مي كنم كه ننواخته ام.

به تصوير هايي فكر مي كنم كه ثبت نكرده ام.

به مهرهايي فكر مي كنم كه نورزيده ام.

به جان هايي فكر مي كنم كه نشناخته ام.

به طلوع هايي فكر مي كنم كه بيدار نبوده ام.

به دانشي فكر مي كنم كه نياموخته ام.

به داشته اي فكر مي كنم كه نيندوخته ام.

به قدرهايي فكر مي كنم كه ندانسته ام.

به نجواهايي  فكر مي كنم كه نشنيده ام.

به خاطراتي فكر مي كنم كه نسوزانده ام.

به جملاتي فكر مي كنم كه نگفته ام.

به غروب هايي فكر مي كنم كه نديده ام.

به لبخندهايي فكر مي كنم كه نزده ام.

به دست هايي فكر مي كنم كه نبوسيده ام.

به حسي  فكر مي كنم كه مجذوبش نشده ام.

به محبتي فكر مي كنم كه ابراز نكرده ام.

به كدورتي فكر مي كنم كه از آن چشم نپوشيده ام.

به رويايي فكر مي كنم كه تجسم نبخشيده ام.

به صورتك هايي فكر مي كنم كه نشكسته ام.

به روزهايي فكر مي كنم كه ندرخشيده ام.

انگار بايد بشتابم براي زندگي.

اما چه کسی می داند چقدر وقت برایم باقی است...

آیا زمانی برای تحقق بخشیدن به این همه چیز و هزاران چیز دیگر باقی مانده است؟!

باز به فکر فرو می روم....

 

 

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 8:21 توسط راما| |

عشق پيدا شد و آتش به همه عــالــــم زد



سال نو، بر همه تون مبارک باشه ، ببخشید دیر شد

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 9:35 توسط راما| |

ببخشید دوست جونام اگه بیمعرفت شده بودم، آخه این روزها خیلی کار دارم، شبا همش اضافه کارم، حتی روزهای تعطیل هم من اومدم شرکت.

واقعا خسته شدم، بدبختی اینه که از 6 فروردین هم باید بیام سرکار

توی این فلاکت دو سه روز پیش که خیلی شرکت شلوغ بود و اوضاع شیر تو شیر بود؛ آبدارچیمون اومد درگوشم گفت یه لحظه بیا آشپزخونه

رفتم گفت در تن ماهی یکی از بچه ها رو نمیتونه باز کنه و از من خواست که واسش باز کنم(آخه میدونین که من اینجا از همه هرکول ترم) بعد با درباز کن باز کردم براش، حواسم نبود اون سر بازشده رو باانگشتم کشیدم بالا که یهو خون زد بیرون و رو  دیوار و یخچال  و این چیزها پاشید، دوییدم و رفتم تو دستشویی، ولی خون همش ریخت پایین و اینقدر خون اومد که از حال رفتم و بعدش هم رفتیم درمونگاه بخیه و آمپول فشار و از این بند و بساط ، الانم انگشت شصت دست راستم بسته ست ولی هنوز  خیلی درد میکنه

حالا بیخیال

یه چیزی میخوام نشونتون بدم!!!

نی نی دوستم یادتونه، الان شده عشق خاله اش،

فرشته کوچولوی منه

تارای گلم

این مال خیلی وقت پیشه، ولی خیلی باحال میخنده

زود زود میام مینویسم، یه جریانی هست، مجبورم بر خلاف میلم رمز دار بنویسم، ولی به همفکری همتون نیاز دارم


نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 15:12 توسط راما| |

پریشب خواب دیدم سرطان ریه دارم و دکترها جوابم کردن، تازه یادمه که مثلا دکتر بهم دارو هم داده بود ولی نرفته بودم از داروخونه بگیرم، بعد آخرش خواب دیدم که لحظه های آخره و من یه جا دراز کشیدم که فکر کنم تموم کنم، حالا اینا اصلا مهم نیست، مهم اینه که دور و بری هام و کسایی که بالای سرم واستاده بودن همه دوستای وبلاگیم بودن!!!

 وقتی بیدار شدم و با خودم فکر میکردم  که چرا بچه های وبلاگی اینقدر برام عزیز هستن و بهم نزدیک، اتفاقا دیروز تلفنی که با فلفل بانو صحبت میکردم بهش گفتم، خودم هم دلیلشو میدونم، من اینجا دوستایی دارم که خیلی در کنار هم هستیم ولی هیچکدوم از اونا نبودن، دوستایی وبلاگیم همیشه در کنارم بودن و برام قوت قلب بودن ولی این آخری دیگه حسابی سنگ تموم گذاشتن:

وقتی شب قبل از عملم استرس داشتم و اعصابم خورد بود با اس ام اس های  فلفل بانو و

ماه مون خیلی اروم شدم، انگاری این دو تا پیشم بودن و از نزدیک باهام حرف میزدن، (روزهای بعد از عمل هم اس ام اس های این دو دوست کلی شرمنده ام کرد).

وقتی بعد از عمل به هوش اومدم و بعد از چند ساعت که میتونستم حرف بزنم و تکون بخورم، گوشیمو  که روشن کردم اولین مسیجی که واسم اومد از ساراخانومی بود که کلی شادم کرد، اولین زنگ گوشیم توی همون دقایق که کلی خوشحالم کرد و از خوشحالی گریه ام گرفت مال شیلاجون مامان رومینای عزیزم بود که زنگ زده بود حالمو بپرسه.

یا اون شبایی که سیلوئت عزیز و نازمهرمهربونم وسط کار و گرفتاری بهم اس ام اسم میزدن و حالمو میپرسیدن،  سیلوئت توی سفری هم که به اینجا اومده بود و اولین سفر مشترکشون بود ، منو کلی هیجان زده کرد و برام وقت گذاشت و من خیلی شرمنده خودش و شوهرش و هدیه هاش شدم.

یا دوستایی که هیچ دسترسی به هم نداشتیم و وقتی بعد از چند وقت به وبلاگم سر زدم دیدم با کامنت هاشون احوالپرسم بودن( ممنون سانی جونم، جودی مهربونم ، پرنسس قشنگم ، نسیم عزیزم، مستانه مهربونم و تارایی گلم)

راستی کسی میدونه من چی کار کنم وقتی وبلاگمو به روز میکنم توی لیست های ریدر و وبلاگ های به روز شده بیاد؟ قبلا میومد، الان نمیاد؟!!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 11:0 توسط راما| |

خوبم، یعنی بد نیستم، ولی هنوز هم درد دارم هم بخیه.......

ولی امروز دردم خیلی بیشتره، نمیدونم شاید به خاطر اینکه دیشب توی خواب بالشت افتاد توی صورتم.....

این روزها با اینکه خودم شاید احتیاج به یه گوش داشته باشم تا حرفامو بزنم ولی شدم مأمن  این دوست که اومده ایران تا زندگیشو نجات بده، شدم گوش کسی که بریده و یه بار همه چی زندگیشو از دست داده ولی میخواد خودشو نجات بده و زندگیشو از نو بسازه، راستش بعضی موقع ها حرفاش برام قابل درک نیست، یعنی شنیدن این حرفا از زبون این جنس آدم یا واسه این سن و سال برام قابل لمس نیست ولی تا اونجایی که تونستم، کمکش کردم و سعی کردم اگه راه حلی هم ندارم فقط گوش کنم و بذارم خالی بشه، گذاشتم تا هر وقت خواسته حرف بزنه، حتی اگه وسط کارم هم بوده، سعی کردم با اس ام اس بهش بفهمونم که هر حرفی داره بزنه و احساس دلتنگی واسه چیزهایی که از دست داده، نکنه ولی....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:10 توسط راما| |

اين روزها دل شكستن، عادت همه شده.....


نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:30 توسط راما| |

 

كعبه ام بر لب آب.
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر.
“حجر الاسود ” من روشني باغچه است

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 23:57 توسط راما| |

من از مرخصی برگشتم، الان سرکارم

البته هنوز خوب خوب نشدم، نمیدونم چرا این دفعه کبودی های زیر چشمام اینقدر طول کشیده تا پاک بشه، یا این بار دردم خیلی زیاده که هنوز مسکن میخورم، سرگیجه هم خیلی دارم که دکتر میگفت علتش خو نر یزی زیادم سر عمل بوده...

دکتر که خودش خیلی راضیه ولی من هنوز چیزی نمی بینم

فقط اومدم بگم از همتون ممنونم و به خودم میبالم که در این عصر یخی، دوستانی دارم که دلشان آیینه خورشید است

نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:32 توسط راما| |

شنبه ميرم واسه عمل

پريروز كه يه سرنگ خون دادم، غش كردم، يعني وسطش كه خون ميگرفتن ازم، ديدم يه جوري دارم ميشم، يعني واقعا مثل اين كارتون ها حس كردم سطل جلوي پام داره دور سرم ميچرخه، ديگه بعدش هيچي نفهميدم تا ديدم سه تا خانوم بالاي سرم اسممو صدا ميكنن، از هوش رفته بودم از طبقه دوم منو برده بودن پايين، بهم سرم زده بودن، بعد به هوش اومدم، حالا نميدونم سر عمل چي بشم!!!

در هر صورت اگر بار گران بوديم رفتيم.......

مواظب خودتون باشين دوستاي عزيزم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 11:58 توسط راما| |

اگه میتونستی از هر کس یه صفت برای خودت برداری، از من چی برمیداشتی؟

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 14:2 توسط راما| |

Design By : Night Melody