۱- بابام مریض شده و کلی حالم گرفتس، حالش خوب خوب بود، یه روز رفت بیرون و اومد، گفت دست و پام گرفته و بعدش هم از اون روز تا یه ذره میره بیرون، دست و پاش میگیره، اولش یه دکتر تشخیص ضعیفی داد ولی وقتی حالش بهتر نشد و یک دکتر دیگه رفت اون گفت که باید از مغزش اسکن بگیره، بعدش هم خورد به این تعطیلی ها و گ ش ا د بازی های دکترها و بیمارستان ها، تازه این نوع اسکن رو هم فقط یک جا توی این شهر به اصطلاح مدرنمون داره، از اینکه نمیتونم کاری بکنم حرصم میگیره، هم توی خونمون یه جورایی همین وضع رو دارن، آخه وقتی توی یه شهر هیچ فامیلی نداشته باشی و خودتون واسه خودتون همه چی باشین، وقتی بزرگتر خونوادتون، همه امید خونتون مریض باشه دیگه چه حالی پیدا میکنین؟ پنج شنبه که تقریبا شرکت نیمه تعطیل بود تونستم یه دل سیر گریه کنم و کمی سبک شدم.
زیاد نمیتونم با کسی حرف بزنم و دردودل کنم، یعنی با کسانی هم که راحتم الان یه جورایی گرفتار هستن و نمیخوام مزاحمشون بشم، فقط برای بابام دوستای گلم دعا کنین که نتیجه اسکنش هیچی نباشه!!
۲- سه شنبه فهمیدم که توی این دو ماهی که من توی شرکت هیچ دریافتی نداشتم همه ۲ بار حقوق گرفتن و تقریبا تسویه شدن!!! خیلی اعصابم خورد شد، از اینکه فکر میکنن من احتیاجی ندارم یا فکر میکنن حالا میتونن به من حقوق ندن و واجب تر از من هم هست یا به قول دختر داییم شاید فکر میکنن اگه بهم حقوق بدن، انحراف پیدا میکنم یا هر دلیل دیگه ای... کارشون اصلا برام قابل توجیه نیست، وقتی دوست مهندس بهم زنگ زد بهش گفتم و اون بهم قول داد حتما این مشکل رو حل کنه، عصر وقتی توی آموزشگاه بودم، مهندس از وسط یک جلسه بهم زنگ زد و کلی عذرخواهی کرد که یادش رفته و تازه باهام دعوا کرده که چرا خودم بهش یادآوری نمیکنم!!!!!
گفت حتما حتما ما باید پنج شنبه اول وقت با هم صحبت کنیم و این مشکل باید زودتر برطرف بشه، گفت اون فکر میکرده شریکش که به همه حقوق میده به من هم پرداختی داشته و خیلی حرفای دیگه، ولی اگه شما ۵شنبه حقوق دیدین، من هم دیدین!
نمیگم آدمای بدی هستن یا میخوان حقم رو بخورن، نه الان کارهای شرکت زیاده و اعصاب خوردکن ولی این دلیل این بی حواسیشون نمیشه، تازه یه دلیل دیگه هم داره و اون وجود حسابدار بیخود شرکتمون هستش(چندشه) تقریبا به غیر از موارد حقوقی، مهندس که مدیرعامل شرکت هم هست هوای منو خیلی داره و اون میدونه که گاهی من شکایتشو به مهندس میکنم و خب اون هم اینطوری زهر خودشو ریخته، مثلا رفته گفته این بیشتر از حقوقش دریافتی داشته و الان لازم نداره!!!
میخوام فردا خصوصی با مهندس صحبت کنم، البته اگر بتونم همه حرفامو بزنم و از خودم دفاع کنم!!!
۳- تقریبا کارهای آموزشگاه برگشت به حالت سابقش و از فردا مریم برمیگرده سرکارش و دیگه من میتونم کمی استراحت کنم، البته به خاطر مریضی بابام هممون تصمیم گرفتیم یه کم بیشتر کار بکنیم و مسئولیت هاشو کمتر بکنیم، شاید برم دنبال کار نیمه وقت برای عصرهام، بالاخره تا جوونم میتونم درست حسابی کار بکنم!!!
البته وقتی توی خونه گفتم همه برای کار عصر من مخالفت کردن و گفتن مگه تو چقدر جون داری؟ ولی من این کار روی میکنم و مطمئنم که مشکلی برام پیش نمیاد.
برام دعا بکنین خدا بهم این توان رو بده که فقط خسته نشم، دلم هنوز هم یه جای امن برای گریه کردن میخواد بی هیچ ترسی!
بعد فکرشو بکن چون نمیخوام پیش خونواده بگم خسته هستم یا حوصله ندارم، منی که قبلا شب ها زود میخوابیدم یا شام نمیخوردم یا حرف نمیزدم یا تی وی نمیدیدم، حالا تا بوق سگ بیدارم، حرف میزنم، شام میخورم و سریال های آبکی هم، هی گاهی نگاه میکنم. و از همه مهمتر وظایفم رو هم توی کارهای خونه حتما حتما انجام میدم.
خب البته اونا هم حق دارن، با توجه به مشکلات و مریضی هایی که گاهی من پیدا میکنم نمیخوان که خیلی خودمو از پا دربیارم، والا بابا خودش اون روز اومد خونه دوستم کمک و مامانم هم یه سری از خریدهای مریم رو انجام داد!!
قبلا با بچه های آموزشگاه قرار گذاشته بودیم که هر روز یکی بیاد کمک تا اینطوری کسی خسته نشه، همه اون هایی که قاطعانه به مریم و زهره گفته بودن میان کمک، حتی یک روز هم نیومدن. یکیشون دیروز زنگ زده وبه من میگه راما جون زنگ زدم از طرف همه از تو تشکر کنم که جور همه رو میکشی، منم گفتم من نمیخوام مریم رو توی این شرایط تنها بذارم و خداییش وقتی میبینم اون کارهاش راه میوفته، جدا خستگی از تنم میره بیرون، تازه من فکر میکنم که در بین این همه مشکلات و اعصاب خوردی هایی که اون الان داره، خستگی من هیچه! وقتی شب ها بهم زنگ میزنه و میگه دستت درد نکنه ، یه احساس خیلی جالبی بهم دست میده و همین برام بسه.
فقط زیاد توی جمع معلم های آموزشگاه راحت نیستم، نمیدونم چرا؟ از الان برای امشب توی عروسی عزا گرفتم که چی کار کنم؟ یه جورایی با اینکه خیلی دیدمشون، ولی با بیشترشون ریلکس نیستم، فکر کن یک آموزشگاه نیست، از سه تا آموزشگاه جمع هستن و اکثرا هم خانوم های متاهل هستن و ...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
توی این شرایط میخواستم حداقل یه امروز رو مرخصی بگیرم و به کارهام برسم که مهندس رفت شهرستان و گفت چون من نیستم شما حتما باش شرکت!!!
خلاصه که هر کی کاری داشت ، نیاز به یه نیروی کاری و دلسوز میگشت، هستیم
یه چیز جالب! از اول تیر هر وقت تصمیم گرفتم برم استخر یا کسی پایه نبود باهام بیاد یا بیشترش هم که کار داشتم نشد برم، سه شنبه از یه شرکت نظافتی کسی رو گرفته بودیم برای نظافت کلی شرکت، خانومه از من خیلی آدم حسابی تر بود و من اولش همش فکر میکردم که اشتباه اومده، با خودم فکر میکردم این، با این ناخن های مانیکور و لاک زده چه جوری میخواد کار کنه!!!
خلاصه بعد از اینکه کارش تموم شد بهم گفت میتونم یه تلفن بزنم، تلفن زد به یکی از دوستاش و قرار سونا و جکوزی عصرش رو فیکس کرد!!! بعد که یک هم حرف زدیم لابلای حرفاش فهمیدم که اگه هر روز نتونه بره استخر، یک روز درمیونش بهم نمیخوره!!!
منم دلم میخواد برم ، مخصوصا توی این گرمای وحشتناک

پ . ن: دیشب خیلی خوش گذشت عروسی، اصلا فکرشو نمیکردم بهم اینطوری بچسبه، چون از آخرین عروسی که همه دور هم جمع شده بودن، چیزهای جالبی نشنیده بودم(خودم نرفته بودم، ولی از تعریفهای دیگران، تصورم این بود که خاله زنک بازی درمیارنبعضی از همکارها)!!
از همه مهمتر و خوبترش این بود که صبح وقتی تازه از خواب بیدار شده بودم عروس بهم زنگ زد و به خاطر همه چیز ازم تشکر کرد، بهش گفته الان من باید بهت زنگ میزدم، گفت نه من هر چی ازت قدردانی کنم هیچ وقت جای محبت های تو که نمیشه!!! کلی حال کردم
1-هفته خیلی بدی رو داشتم، پا درد خیلی وحشتناکی باز به سراغم اومده!! غیر از اون نمیدونم چرا یه ذره که سر پا هستم کمردرد میگیرم، حتی اگه ظرف شستنم هم کمی طول بکشه کمرم درد میگیره!!!
2-یکی ازدوستام 20 تیرعروسیشه و خیلی درگیره، بایکی دیگه از دوستام تقریبا هر روز میریم کمکش، یا توی محل کارش که مدیر یک آموزشگاه کامپیوترهستش میرم (سر کلاسش میرم یا به جاش ریاست میکنم) یا حتی توی کارهای خونه و مقدمات عروسی تا اونجایی که یه شب بابام رو هم برای کمک بردم. جالبه که این دوستم فامیل هم اینجا داره ولی همه خودشونو کنار کشیدن، هم خونواده خودش، هم خونواده همسرش!!هر دو تاشون بچه های آخر خونه هستن، ولی هر کی ندونه فکر میکنه از اون ازدواج هایی بوده که خونواده ها مخالف بودن و خودشون عاشق ، معشوق بودن!! در صورتی که اینطوری نیست، همین خونواده ها که هیچ کمکی نمیکنن چقدر برای این ازدواج اصرار داشتن، دوستم اصلا نمیخواست ازدواج کنه، ولی اینقدر همه باهاش حرف زدن که قبول کرد.
3-قرار بود دوشنبه با یه عزیزی برای اولین بارقرار بذارم و ببینمش که نشد، خیلی دوست داشتم که قرارمون کنسل نمیشد، ولی خب حالا....
4-از دست پاشا هممون (من و دوستام) خیلی کفری هستیم، چند روز پیش یه حرفی توی شوخی بهم زد که تا کجام سوخت، وقتی برای دوستام تعریف کردم همشون باهام دعوا کردن که باید سرش داد میزدی، باید تلفنو قطع میکردی و کلی بد وبیراه بهش گفتن، حتی ستاره دوستم گفت من بهش زنگ میزنم میگم راما خانومی کرده هیچی بهت نگفته و خودم .... میدم، گفت من میذارم به حساب بچگیش!! فکر میکنم واقعا نفهمید چی گفت!!!
5-خیلی نارحت شدم ازاینکه تیم آلمان توی فینال جام ملتها باخت، هر چند که سر بردش شرط بسته بودم که اگه برد به همه شام بدم، اینم ازاون شرط ها هست، ولی خوشحال میشدم اگه میبرد حتی به قیمت خالی شدن جیبم.
من
پري كوچك و غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

۱-سری دوم مهمونای تابستونیمون اومدن و حالا حالاها هم هستن!!! ای خداااااااااا
تو آشنای دلم، آشنا چه میدانی؟
نخوانده درس محبت، وفا چه میدانی؟
ندیده درد جدایی، جدا مشو از دل
طبیب روح و دل من، دوا چه میدانی؟
۲- فکر کنم نتونم اون کلاس MCSEرو برم، حالم خیلی گرفته شد، البته هنوز قطعی نشده، ولی احتمال رفتنش برای من دیگه این دوره بعیده، بعد از چند وقت کلی انرژی یادگیری پیدا کرده بودم!!!
نخورده خون جگر، حال من کجا دانی
بلای زندگی من، بلا چه میدانی؟
فقیر درگه این عشق خانمانسوزم
تو شاه ملک و جودی، گدا چه میدانی؟
۳- تقریبا یک دو ماهی میشه که من فقط ۳ بار به پاشا زنگ زدم، ولی اون به غیر از ۲ شب هر شب زنگ زده و حالا هر چند هم کوتاه، ولی حالمو پرسیده، نمیدونم چه اتفاقی قرار بیفته ولی میدونم جاش توی دلم دیگه خیلی تغییر کرده، اصلا فکر نمیکردم یه روزی من اینطوری بشم، قبلنا همیشه میگفتم این رفتار رو اون یه روز با من درپیش میگیره، ولی هر چی هست نمیخوام اون هم اذیت بشه، یعنی خدا رو خوش نمیاد، البته درسته که تقصیر خودشه، خودش منو اینطوری کرد با قول هایی که داد و عمل نکرد، ولی اون هم باید بفهمه، الان که به گذشته فکر میکنم میبینم چه چیزهایی رو تحمل کردم و چقدر راحت از خیلی چیزها و حقم گذشتم، نه در رابطه با اون در رابطه با خیلی ها، حتی خونواده و دوستام!
مگر خدا دل تو مهربان کند با دل من
ولی تو کافر مطلق، خدا چه میدانی؟
چه شامها که دلم با تو گفتگو دارد
تو قبله گاه دل من، دعا چه میدانی؟
۴-اصلا آدمای توی دلم خیلی جایگاهاشون تغییر کرده و انگار هر کسی چند پله سقوط رو داشته، حالا دلیلش چیه رو خودم فقط میدونم و خودم، و کی باز این جاها هم تغییر کنه خدا میدونه!!ولی اینو خوب دارم در مورد خودم میفهمم که دیگه اون آدم نازکدل سابق نیستم!
صفای اهل نظر روی پاک و روشن تست
به پای دل ننشستی، صفا چه میدانی؟
۵-یه سری جریانات عجیب و غریب داره توی شرکت اتفاق میفته و خیلی هم جالبه!!!
هر کسی واسه دیگری میزنه و وقتی بهش میرسه یه جور دیگه برخورد میکنه! جالبه که همه این اتفاقاتو فقط من میدونم! مثلا یه روز یکی از کارگرهای کارخونه زنگ زد شرکت و گفت قرار برای اینکه دست مهندس رو بشه تمام تلفن های شرکت رو ضبط میکنن، اونم از طرف مخابرات( انگار مخابرات بیکاره یا موضوع شنود شرکت ما س ی اس ی ه)!! منم به مهندس گفتم و کلی خندیدیم، نه این که قصد خبرکشی داشته باشم، نه خیلی اتفاقات رو هم بهش نمیگم، ولی این یکی رو باید میدونست، اونم گفت منم سیستم مدار بسته شرکت رو راه میندازم، جالبه که قرار شد توی همه قسمت ها این سیستم راه بیفته غیر از جایی که من هستم!!!!
ز رشک مردم و بر روی غیر خندیدی
تو ای امید دل من، حیا چه میدانی؟
۶- امروز نمیخوام دلم بگیره باز مثل پنجشنبه های پیش، شاید برم حرم، هر چند که خیلی کار دارم!
دلم یه سوژه باحال جدید میخواد!!!

پ. ن۱: من از مهمون داری ناراحت نیستم ولی خب یه ذره هم حق بدین، گرما، کار، کمی مریضی، مشکلات، دیر خوابیدن، ولی خودم میدونم زود کم اوردم، چون تازه اولشه!!!
پ.ن۲:از نظر من کلاس منتفی شد، چون راستش پول کلاسمو به کسی قرض دادم، حالا امیدوارم دوره بعدی کلاس دیگه سر عقل اومده باشم و پولام دست خودم باشه!!!
پ.ن۳: نه کسی وارد زندگیم شده، نه میخواد بشه، البته یکی دو تا مورد توی این دو هفته اخیر پیش اومد، ولی رابطه من و پاشا دو ماهه که اینطوریه از طرف من و به این چیزها هم ربطی نداره. اون پیشنهادها رو هم فعلا به این خاطر مسکوت گذاشتم که فکر میکنم دیگه برام بسه، آخرش معلومه چی میشه، پس بهتره از همون اول پیشگیری کنم، حالا تا کی تصمیمم عوض بشه، خدا میدونه!!!
۱- هفته خیلی بدی رو گذروندم، توی n سالگی دندون عقلم دراومده و اذیتم میکرد، البته از خیلی سال پیش در اومده بود و دکتر هم قبلا بهم گفته بود که سریع جراحیش کنم، ولی گوش نکردم و تازه دیر هم رفتم دندونپزشکی و کلی هم مواخذه شدم و کلی هم درد کشیدم تا درآوردمش. الان با اینکه ۵ روز از جراحی دندونم میگذره، هنوز که هنوزه دارم درد میکشم.
دکتر موقع کشیدنش بهم گفت طاقتت خیلی خوبه، صبرت هم همینطوره؟، آخر سر که کارش تموم شد با همون دهن پر باند و بی حس بهش گفتم از آدمی که سه بار با پای خودش رفته اتاق عمل، فکر نمیکنم توقعی جز این باشه!!!!
نکته جالب توی کشیدن دندونم این بود که واقعا از یک روز قبل و یک روز نیم بعدش فقط مایعات خورده بودم و هیچیم هم نشد، تازه وقتی هم میخواستم غذا بخورم یه احساس گرسنگی خیلی معمولی داشتم!!!!!
۲- یه دوست قدیمی داشتم به اسم مهسا، توی یه برهه زمانی خاص خیلی با هم بودیم، یعنی حدود یکسال و نیم فقط موقع خواب از هم جدا می شدیم، بعد که اون ازدواج کرد خیلی رفت و آمدمون کم شد، شوهرش دوست نداشت با دوستاش رفت و آمد داشته باشه، فقط تلفنی حال هم رو می پرسیدیم، این اواخر هم تولد به تولد!! دو سه روز پیش بهم زنگ زد، خیلی تعجب کردم، آخه تولدم که نبود، وقتی دلیلشو پرسیدم گفت دیشب با شوهرم رفته بودیم سینما فیلم به همین سادگی، از اول تا آخر فیلم همش یاد تو بودم، گفتم چرا؟ گفت شخصیت و حرکات و رفتار طاهره نقش اول فیلم خیلی شبیه به تو بود و انگار یه جورایی فیلمنامه نویسش زندگی تو رو هم دیده بود!!!!
من که خودم اهل سینما رفتن نیستم یعنی از حدود ۹ سال پیش به این ور اصلا سینما نرفته بودم تا عید که مجبور شدم با پاشا برم سینما، حالا دارم وسوسه میشم برم ببینم چقدر اخلاقم شبیه طاهره خانومه!!!!
۳- دلم از پنجشنبه خیلی گرفته، اصلا نمیدونم چرا اکثر پنجشنبه ها اینقدر دپرس میشم، اینقدر که دندون درد رو بهانه کردم و توی خونه زدم زیر گریه، همه خونواده یه جوری بهم نگاه میکردن و میگفتن بعد از دندونپزشکی که اومدی خیلی سرحال بودی حالا یادت اومده که درد داشتی یا مامانم بهم گفت تو که طاقتت توی درد خیلی بالاست و یه جورایی توی ین مسئله زبانزدی، چرا گریه میکنی؟ خودم میدونم دندون درد بهونه بود واسه گریه کردن و دلم از جای دیگه پر بود و کاسه صبرم یه جور دیگه لبریز شده بود و یه جورایی دلتنگ بودم!!! بعد که دیدم همه دارن ناراحت میشن، خیلی زود تمومش کردم و انگار نه انگار، مثل همیشه!!!!
نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامهرسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن ميگويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
