اين دكتر هم جوابم كرد.
اين دكتري كه اينقدر بهش اميد داشتم، دكتري كه كارش برگشت نداره، دكتري كه به تمام مراجعه كننده هاش با اعتماد به نفس كامل توصيه ميكنه زيبايي عمل كنن، و اكثرا هم كارش خوب درمياد، و توي تمام مدتي كه اونجا بودم نزديك ۱۰ نفر با گلدون و گل و كيك و .... اومدن پيشش براي تشكر از جراحي خوبش، بهم گفت عملت نميكنم، گفت كار من نيست، كلي معاينه ام كرد و گفت من از عمل كردن (منظورش پول گرفتن بود) بدم نمياد كه، ولي من نميتونم، گفت عملت كار سختيه و بدنت هم بدن حساسيه، گفت من نميتونم ريسك بكنم، بهش گفتم من چي كار كنم يكي رو معرفي كن من برم پيشش، گفت اصلا كار مش هد نيست، اينجا نرو دنبالش، برو تهران، اونجا فقط يه دكتره كه كارش غضروفه و اين كار رو ميتونه خوب انجام بده، آخر سر آخر سر جريانو بهش گفتم، (از اول نگفتم كه من پرونده دارم و جريانات چيه و كي عملم كرده)گفتم من كه نميتونم روند پرونده نظام پزشكيمو تهران دنبال كنم. ولي اون همون حرف اولشو تكرار كرد.
از سختي هايي كه اون روز سر دكتر رفتنم كشيدم نميخوام وارد جزئياتش بشم، نميخوام بگم كه ۵/۴ ساعت تموم روي يه صندلي فرفوژه نشسته بودم و اصلا نميتونستم تكون بخورم و ديگران رو نگاه ميكردم، چون منشيش بهم گفت نرو بيرون كه بري جاتو دادم به كسي ديگه، نميخوام بگم ۷ نفر اومدن و هي ازم پرسيدن بينيمو كجا عمل كردم و چرا اين شكلي شده و سر برام تكون دادن،نميخوام بگم كه به هيچ كدومشون نگفتم كي عمل كرده..، نميخوام بگم كه يه مادري جلوي روم به دخترش گفت اينقدر عمل عمل نكن ميخواي مثل اين بشي و هزار تا سوال و نگاه ديگه رو توي اون ۴ ساعت كه تنها اونجا نشسته بودم، تحمل كردم، خب خودم خوب درك ميكنم كه مثلا همشون ميخواستن بدونن جراحي هاي قبلي من كار اين دكتر نباشه كه الان اونا انتخاب كردن، ولي ميخوام بگم، دكتري كه همه اينقدر از اخلاق تند و عصبانيتش شاكي بودن، هي به من دخترم دخترم ميكرد و آخر سر برام آرزوي موفقيت كرد و ....
۱- بابام رفت با دكتره صحبت كرد، اولش به بابام گفته عملش خيلي سخته و ممكنه عوارض هم داشته باشه من نظرم اينه كه يه جراحي ساده بكنيم و فقط همون قسمت ها رو ترميم كنيم، بابام هم بهش گفته نه ديگه اين دفعه بايد درست عمل بشه و با يه دكتر خوب و.... در نهايت قبول كرده من همينطوري برم پيش اون دكتر خوبه، اولش نگم جريان چيه و من مريض كدوم دكتر بودم، اگه اون گفت منو عمل ميكنه و خوب ميشم بعد بيام به دكتر اولي بگم و بعد از نظام پزشكي هم باهاش تماس بگيرن و باقي كارها.... حالا من موندم،دكتري كه بين ۷ ميليون تا ۱۲ ميليون ميگيره، عمل ميكنه و حالا هم وقتش تا آخر سال پره مياد منو عمل كنه همينطوري يا نه؟
۲- حالم خيلي بهتر شده، يعني كامل كه نه ولي ديگه با خودم كنار اومدم اگه هر چند تا دكتر ديگه هم برم، ديگه اونقدر بهم نميريزم، درسته هنوز دلم مي گيره از اينكه مثلا هفته پيش توي يه مهموني دوستانه وقتي يكي از دوستاي قديميم بلند رو به همه گفت (توي خيابون، من بعد از ده يازده سال، راما رو با ده تا عملي كه روي صورتش كرده، شناختم ولي اون منو با اينكه هيچ كاري نكردم، نشناخته) و بغض ميكنم، ولي سريع جلوي همه لبخند ميزنم و سعي ميكنم با بغل دستيم شوخي كنم و نذارم كسي چيزي از صورتم بفهمه، يا خيلي بغض هاي ديگه كه اين چند وقته نذاشتم به گريه تبديل بشه.
۳- چند وقت پيش براي يه شماره نامه زنگ زدم به حسابدار اون كارخونه هه، گفت كار پيدا كردي گفتم نه، فعلا تا كارهاي بيمه ام تموم نشه ، دنبال كار نيستم، هر چند كه چند تا كار بهم پيشنهاد شده، گفت نري يه وقت جايي براي كار، چند روز پيش توي كارخونه مهندس و حاجي بحثشون شده، حاجي گفته بايد خانوم... برگرده، مهندس هم خودش به اين نتيجه رسيده كه اوضاع اين چند وقته خيلي بهم ريخته اس، ولي منتظر يه بهونه ست كه بهت بگه بياي، حالا زنگ زدن بيا ديگه، اولش گفتم باشه به شرطي كه حقوقمو زياد كنن و اتاق مهندس مال من باشه و اتاق من مال مهندس و از اين شوخي ها، بعد بهش گفتم حالا من فكرهامو بكنم ميگم بهتون، ولي بعدش كه قشنگ فكر كردم ديدم نه اونا درست بشو نيستن، باز بايد دنبال چندرغاز پول جنگ اعصاب داشته باشم و هر وقت هر كي دوست داشت ازم سواستفاده كنه، بيكار باشم بهتر از اينه كه اون جا برم. واقعا الان چند تا پيشنهاد كار تقريبا خوب داشتم، ولي منتظرم ببينم اين جريان عملم چي ميشه، نميشه دو روز برم يه جا كار كنم بعد بگم ببخشيد يه چند روز به من مرخصي بدين...
۴- یه اتفاق دیگه هم افتاده که فقط مینویسم واسه اینکه بدونین بعضی آدما چقدر رو دارن!!
باز هم چند وقت پيش يه روز جمعه ساعت ۸ صبح خواب بودم كه موبايلم زنگ خورد، نگاه كردم ديدم شماره موبايل تهرانه و يه ذره كه دقيق شدم ديدم پاشا ست، خيلي جالب بود برام اون موقع صبح زنگ زدنش اونم بعد از تقريبا دو سال!! ( يعني من يادمه توي اون دو سال دوستيمون هم تحت هر شرايطي، روز تعطيل اون تا قبل از ۱۲ظهر بيدار نبود)- اول جواب ندادم، دوباره يه ربع ديگه زنگ زد و خيلي هم زنگ خورد، كه ديگه جواب دادم، يعني يه احوالپرسي با من كرد كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و ما مثلا ديشب آخرين تماسمون بوده، وسطش هم گفت ديروز اون پاركي رفتم كه آخرين بار با هم رفتيم و اون جايي نشستم كه دعوامون شد و از اين چرت و پرت ها. يا هي ميگفت تو چرا حرف نميزني و تو تعريف كن و چي كار ميكني و ... يه حدسي زدم واسه چي زنگ زده به خاطر همين بهش گفتم من بيكارم و ديگه كارخونه نميرم، گفتش تو از اول هم احتياجي به پول اون كارخونه نداشتي و پول دانش گاه برات بس بود و از اين حرفا... دلم نميخواست باهاش صحبت كنم، به خاطر همين يه جورايي داشتم مكالمه رو قطع ميكردم كه گفت خلاصه فكر من و مشكلاتم (منظورش مشكلات مالي بود) هم باش و ... واسه اولين بار از خودم راضي بودم كه جواب آدمي رو بد دادم و خوب صحبت نكردم، راستش من آدمي هستم كه نمیتونم با کسی بد صحبت کنم و واسه دوستام و اطرافيانم حاضرم جونمو بدم و هر مشكلي داشته باشن براشون حل كنم ولي خدا نكنه كه ببينم داره ازم سواستفاده ميشه يا از كسي بدم بياد يعني من اگه از كسي متنفر بشم ديگه امكان نداره برگردم، حتي اگه اون آدم از بستگانم هم باشه برنمي گردم، حالا اونم همچين آدمي كه كم بدي به من نكرد و من هي تحمل كردم، اون زمان من اينجا خيلي اتفاقات رو ننوشتم براي اينكه ميخواستم تموم بشه، اون زمان كم دل منو نشكست، خيلي حماقته كه من بخوام به اين آدم كمك كنم، اصلا يه چيزي بهتون ميگم بين خودمون باشه:
(من سر جريان پول بيمه ام نذر كردم هر وقت حقوق بيمه به حسابم واريز شد، دست بهش نزنم، گذاشتم يه جورايي هر كي لازم داشت بهش تقدیم كنم، منظورم، آدماي گداي توي كوچه خيابون هم نيستن، منظورم دوستان و اطرافيانم هستن که ممکنه یه وقتی مشکلی براشون پیش بیاد یا پول لازم داشته باشن...)
ولي قرار نيست كه ساده بازي دربيارم و خيلي چيزها رو نفهمم...اتفاقا روزي كه بهم زنگ زده بود، شب قبلش با گريه خوابيده بودم و دلم خيلي از كار يه دوست شكسته بود، ولي قرار نيست كه با محبت هر كسي تحت هر شرايطي خام بشم و خوشحال، ممکن به ساز دل همه برقصم، ممکنه گاهی از خواست خودم بگذرم به خاطر دیگران، ممکنه گاهی مواقع کسی با یه نگاه پر خواهش و چند کلمه حرف بتونه چیزی رو که می خواد ازم بگیره .... ولی این دلیل نمیشه که نفهمم کی داره خرم می کنه(منظور پاشا اولش دقیقا خر کردنم بود) ... دیگه اینو که می فهمم، تا ته دل همه رو می خونم ... و اتفاقا اون موقع هم از اون موقع هایی بود که فهمیدم منظور پاشا چیه ولی خیلی حرصم گرفت از پرروبازیش!!
جواب سی تی اسکنم رو خودم تنهایی بردم پیش اون دو تا دکتر، اینقدر بد باهام برخورد کردن که نگو، دو تايي بالاي سرم وايستاده بودن هي بهم ميگفتن از بيني نفس بكش، حالت بدي بود، بغض كرده بودم، دكتر يه جورايي بهم گفت كه دچار توهم شدم كه فكر ميكنم با بيني نميتونم نفس بكشم و اصلا اين طوري نيست، برام دارو نوشت و گفت ۳ هفته ديگه برم كه ببينه تنفسم بهتر شده يا نه، از اصطلاحات پزشكي كه با هم رد و بدل ميكردن فهميدم كه بهم حالي ميكردن كه من بهانه ميارم براي مشكلات داخل بيني ...يه جوري باهام حرف زدن كه وقتي اومدم بيرون به خودم شك كرده بودم و توي حياط بيمارستان هي تنفسمو امتحان ميكردم...
تازه دكتر م هم بهم گفت برو با خونواده مشورت كن ببين ميخواي زيبايي عمل كني يانه؟؟ گفتم آره ميخوام، گفت نه برو اگه جواب مثبت بود، بيا مطبم(يعني اگه خواستي بايد تمام هزينه هاشو خودت بدي و از اين حرفا)گرفتم منظورشو...
البته داروهاشو به سختي گرفتم و حالا كه دارم استفاده ميكنم، اثرش خيلي عالي نيست.
دوباره رفتيم پيش دكتر نظام پزشكي، دکتر د بهم گفت ديگه داخلشو بيخيال بشم، چون فايده اي نداره، اگه ده بار ديگه عمل كنم باز هم برميگرده، قدم اول از ابتدا بد بوده گفت ولي براي ظاهرش اصلا نبايد كوتاه بياي، گفت بهش بگیم ما این دکتر انتخابی رو نمیخوایم، گفت بگین ما میخوایم بهترین جراح پلاستیک اینجا(دکتر ن) عمل کنه!!، گفت اون میتونه اون دکتر رو راضی کنه و این حق شماست، گفت نظام پزشکی تا رضایت شما رو نگیره پرونده رو نمی بنده، گفت هنوز نظام پزشکی کاری نکرده، خواسته به صورت مسالمت آمیز مسئله رو تمومش کنه، گفت اگه دکتر م قبول نكرد باز بياين نظام پزشكي و جدي تر دنبال كنين. گفت اون عمدا اون دكتر رو پيشنهاد كرده تا اولا خيلي به كسي رو نزنه و دكتر بيمارستان خودش باشه، ثانيا عمل توي بيمارستان خودش انجام بشه و هزينه اي هم واسه اون نداشته باشه خيلي داره زرنگ بازي درمياره...
خلاصه بازم دردسر شروع شد...احساس ميكنم حوصله ندارم، اصلا حس ميكنم اين روزها حساس شدم رو همه چي... بيخود گير ميدم... اگه يكي يه سوال رو دوبار ازم بكنه عصبي ميشم،يا فكر ميكنم همه هر حرفي رو از روي منظور ميزنن، خيلي بده، دلم نميخواد اينطوري باشم، دلم نميخواد عزيزانم رو ناراحت كنم، ولي به خدا دست خودم نيست، مخصوصا دكتر و بيمارستان كه ميرم بعدش خيلي قاط ميزنم،ديروز بعد دكتر رفتنم به بچه هاي آموزشگاه خواهش ميكردم كه فقط بياين بريم بيرون من حواسم پرت بشه، يا اينكه الكي حرف ميزدم تا زمان بگذره، مني كه هميشه شنونده خوبي بودم، الان وقتي ديگران حرف ميزنن، نميتونم كمكشون كنم، اين اشكام ديگه دارن خيلي خودشون لوس ميكنن، بدم مياد از اين آدمي كه شدم...
حالا قرار شده پس فردا بابام بره با دکتر م تنهایی صحبت کنه و ببینه حرف حسابش چیه؟ قرار منم نباشم تا قشنگ بتونه باهاش جدي صحبت كنه و آخرش هم اگه حرف حساب تو مخش نرفت تهديدش بكنه(چقدر هم كه باباي من ميتونه؟؟)
حدودهای سال ۷۳ بود که برای مشکل تنفسم رفتم پیش دکتر د که هم یکی از دکی های نظام پزشکیه و یه مسئولیت دیگه ای هم داره که بی خیال... اون بهم گفت که اگه الان انحراف بینیمو عمل نکنم بعدها برام مشکل اساسی درست میشه و باید هر چه سریعتر دست به کار شم، منم که از ظاهر بینیم ناراضی بودم گفتم با یه تیر دو تا نشون بزنم و زیبایی رو هم بزنم تخت عمل!!
دکتر د چون خودش مشکل قلبی داشت عمل نکرد و با توجه به سوابق دکترها توی نظام پزشکی دکتر م رو بهم معرفی کرد و گفت از لحاظ زیبایی کار کردن هم، کارش خوبه و شکایتی نداشته به نسبت دکترهای خوب دیگه.
ما هم خوشحال و سرخوش رفتیم پیشش و اون هم برخورد خیلی خوب داشت و قیمتی رو هم که گفت بد نبود و دیگه رفتیم اتاق عمل
بماند که عمل قرار بود ۲و۳ ساعت طول بکشه و ۵و۶ ساعت شد و توی بیمارستان هم اذیت شدم و ...
بعد از عمل هم چون من کلا تحملم توی درد بالاست خیلی هیچی نمی گفتم و تنها مشکلی که داشتم بوی بدی بود که همیشه حس میکردم و دکتر هم بهم میگفت اثرات بیهوشیه تا بعد از ۳ ماه که دیگه عفونت به صورت و چشمم زد و اینقدر این دکتر و اون دکتر رفتیم تا آخرش یکیشون که باوجدان تر بود از سی تی اسکن هام فهمید که سر عمل، یه گاز خیلی کوچولو جامونده و بهمون گفت که فعلا هم نمیتونین ثابت کنین و فقط با عمل بدی مشخص میشه، بعدش هم هیچ دکتری حاضر نمیشد که منو عمل کنه و همشون میگفتن که خود دکتر م باید این کارو انجام بده و برای اون عمل هم به یه دستگاه سینوس کپ احتیاج بود که اینجا فقط یه بیمارستان اون دستگاه رو داشت و یه دکتر که خصوصی این کار رو میکرد و وقت هاش هم سالیانه بود، دستگاه بیمارستان خراب بود و قرار شد اون دکتر نظام پزشکی از دکتر خصوصیه خواهش کنه دستگاهشو بیاره و بیاد عملم کنه، کار دستگاه سینوس این بود که مثل یه چنگک از بینی رد میشد تا زیر چشم، بعد اون چرک ها رو خارج میکرد، اولش هم آنتی بیوتیک های قوی میخوردم تا عفونت زیاد نشه و بعد هم که دیگه جواب نداد روزی دو بار تزریق میکردم... همون جا بهمون گفتن که میتونین شکایت کنین ولی باید یکی از دکتر ها یا پرستارهای بیمارستان موقع بیرون اوردن اون گاز بنویسن و امضاء کنن که گاز رو دیدن و خب هیچ کس هم این کار رو نمیکنه و هیچ کسی واسه همکارش نمیزنه و بیخیال بشیم و فکر سلامتیم باشم و از این حرفا...
بماند که آمپول ها باید در فاصله ۱۰ دقیقه بهم تزریق میشد و من هر دفعه این مسئله رو باید به تزریقاتی توضیح میدادم و یه بار که یارو عجله داشت و سریع زد و داشت خلاصم میکرد و یا اینکه باید آنژیوکت میذاشتم و چون میخواستم عمل کنم هر دفعه تزریق میکردن و برای عمل من دیگه رگ سالمی نداشتم که بیهوشی بهم بزنن و از توی انگشتم سوزن و رد کردن و خیلی مسائل دیگه....
عمل دومم که تموم شد بعد از چند ماه ظاهر بینی برگشت و انحرافم هم کامل خوب نشد و مجبور شدم واسه بار سوم برم اتاق عمل و باز هم کسی حاضر نشد زیبایی رو عمل کنه و مجبور شد باز بیفتم زیر دست دکتر م . فقط قرار شد دکتر د خودش هم با یه تیم بیاد بالای سرم و کار و از نزدیک پیگیری کنه و دوشب مونده به عملم دکتر د سکته و کرد و توی همون بیمارستانی که من رفتم عمل و بستری شد و دیگه من نمیدونم کی ها موقع عمل بودن...
ظاهرش که خوب نشده و بعد از چند وقت که یکی از استخون های بینیم هم یه جورایی زد بیرون و یه موقع هایی هم خیلی اذیت میشم ولی بیخیال بودم ، دیگه یه موقع هایی بعضی ها مسخره ام هم میکردن(یعنی خیلی ها همش میگفتن تو ۳ بار رفتی و تغییر نکردی و اونا هم که خصومت داشتن یه جورایی حرف نیش دار میزدن ) تحویل نمی گرفتم و عکس گرفتن رو هم گذاشتم کنار و ...
تا اینکه چند وقت پیش باز احساس کردم یه بوی بدی توی بینیم هست که رفتم پیش دکتر د و بهم گفت توی بینیم یه سوراخ ایجاد شده و مصرانه گفت باید بیای و شکایت کنی و دادگاه و پرونده و .........
گفت همون بار دوم هم باید کوتاه نمی یومدی و قانونی دنبال میکردی و حالا هم کوتاه نیا باید از دادگاه پزشکی بخوای که با خرج دکتر م برات دکتر تعیین کنه و من پشتت هستم و از این حرفا...
وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون اینقدر حالم بد بود که نفهمیدم چقدر راه رفتم و چقدر توی راه فکر کردم، فقط از صدای ماشین ها فهمیدم که توی کدوم خیابون هستم و چقدر از محل اصلی دور شدم...
دکتر بهم گفت که باید حوصله کنم و خودم برم پرونده هامو از بیمارستان بکشم بیرون و عکس هامو ببرم ضمیمه شکایت نظام پزشکی بکنم و دنبالشو خودم بگیرم...
شکایت اولیه رو فرستادم(هر چند که متنش اصلا به شکایت نمیخورد) و دکتر م الان رئیس یکی از بیمارستان های اینجا شده ولی خوب نظام پزشکی هم خداییش خیلی سریع پیگیری کرد و اون برای اینکه به آبروش لطمه نخوره الان داره مثلا سنگ تموم میذاره ولی من دیگه حوصله ندارم
اون قبول کرده که توی بینیم سوراخ به وجود اومده و ظاهرش برگشته و دکتر جدید هم پیدا شده ولی خودم دیگه روحیه ندارم
مثلا دیروز که دکتر جدید قرار بود ویزیتم بکنه احساس کردم که داره مسخره ام میکنه
بهم گفت مشکلات بینیت رو توی سه شماره بگو
گفتم : از بینی نفس نمی کشم
گفت : ۲ رو بگو
گفتم: توش بوی بدی حس میکنم
گفت ۳ رو بگو
گفتم ظاهرش رو که می بینین
گفت همش همین؟؟
عصبانی شدم و با یه لحن مسخره گفتم وقتی غذا میخورم بد قورت میدم
آخه دیگه یه بینی چقدر باید اشکال داشته باشه؟؟؟
البته میدونم که دکتر ها در نهایت طرف همکارشون رو میگیرن و نمیان از من حمایت بکنن ولی من چه گناهی کردم
بهم گفت احتمالا از دنده های سینه ات باید غضروف برداریم که دو تا جراحی میشه!!! حالا سی تی اسکن جدید بیار برام تا نظر قطعی بدم.
این روزها وقتی هر دکتری معاینه ام میکنه خیلی درد میکشم، منی که تحمل دردم توی دوستامو فامیل زبونزد بود حالا پدرم درمیاد تا هر دکتری برای تشخیص یه وسیله میندازه توی بینیم و تا نگاه کنه و اونو هی توی بینیم میچرخونه ، ضعف میکنم و بعدش هم احساس میکنم خیلی بداخلاق میشم
بماند که با چه مصیبتی پرونده هامو کشیدم بیرون و برای یه شرح عمل گرفتن هی چند طبقه رو بالا و پایین کردم و برای یه کپی گرفتن از پرونده هام هی باید منتظر مامور بایگانی میشدم و به خودم پرونده نمیدادن(انگار پرونده دانشگاه میخواستم جا به جا کنم)
من با یه بابایی که مریضه و همین روزها باید دوباره قلبش عمل بشه و یه مامانی که یا روزها مدرسه داره یا باید به امورات خونه برسه و خواهر و برادری که موقع امتحاناتشونه، باز باید خودم کارهامو پیگیری کنم و کم نیارم
مثلا برنامه دیروزم اینطوری بود:
۷ صبح باید میرفتم دانشگاه، بعد رفتم بیمارستان و تا ۱۰ اونجا بودم و واسه سی تی اسکنم بهم ۱.۳۰ وقت دادن، رفتم اداره بیمه بعد اداره کار بعد کاریابی بعد دوباره بیمه بعد برگشتم دانشگاه از اونجا شده ۲ رفتم سی تی اسکن و بعد کاریابی و بعد ۵ هم آموزشگاه(این روزها حتما باید هم دانشگاه برم هم آموزشگاه، به خاطر كارهاي نيمه وقتم)دیگه وقتی شب پامو زمین میذاشتم احساس میکردم سوزن کف پام میزنن
ولی بالاخره كارهاي اداري بیمه ام درست شد و خیالم از این بابت کمی راحت شده
امروز وقتی سونیا دوستم بهم زنگ زد دیگه نتونستم طاقت بیارم و توی خیابون پشت تلفن زدم زیر گریه و اون بنده خدا رو هم از راه دور کلی نگران کردم
من این بار نه روحیه دارم نه اعتماد به دکترها
دلم نمیخواد اینجا همش از غصه بنویسم و درد
میدونم تویی هم که اینجا رو میخونی خسته شدی از بس كه من این چند وقت ناله کردم
فقط میخوام که همتون منو ببخشین و برام دعا کنین که بتونم طاقت بیارم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!