۱. خودم رفتم پروندمو از بيمه كشيدم بيرون، البته نه آسون ها، ۱. توهين شدم، ۲. عصباني شدم، ۳. داد زدم، ۴. راهنمايي شدم كه خودم بايد پروندمو در بيارم، حتما يه جا گير كرده،۵. رفتم اونجايي كه پرونده گم شده بود، ۶. ۴و ۵ طبقه بود كه آسانسورهاش هم خراب بود، با اين پاها هي رفتم بالا و هي اومدم پايين، ۷. آره به خاطر اينكه چك يك ماه مهندس واسه بيمه از پارسال برگشت خورده بوده، پرونده من مشكل دار مونده بود، نگاه نكرده بودن ببينن ليست رد شده، ۸. يه ۱۰ روزي پرونده ام جلو افتاد، وقتي مدارك رو بردم پيش كاريابي اي كه كارهامو دنبال ميكنه فقط اسمشه اينه كه افتاده دنبال كارهام والا همه جا كه خودم تنها دارم ميرم، يارو خيلي تعجب كرد، گفت كولاك كردي پس، گفتم آره ولي پدرم دراومد!!
۲. فرم قراردادمو امضاء كرد مهندس، اونم نه به اين آسوني ولي خب، فقط مونده يه نامه هه كه ديگه نيدونم امضاء اون چقدر طول ميكشه، تقريبا چند شب پيش هم يكي از دوستاش بهم زنگ زد، اولش به هواي اينكه ببينه ويراستاري يه كتاب رو براش انجام ميدم يا نه، بعدش هي من من كرد و فهميدم كار يه چيز ديگه ست، خلاصه در نهايت كاشف به عمل اومد كه مهندس گفته يه خبري از من بگيره و ببينه من چي كار ميكنم، اتفاقا اون زماني كه زنگ زدم زياد اكي نبودم ولي خودمو خيلي سرحال نشون دادم و گفتم دارم عشق دنيا رو ميكنم!!!!!
۳. يكي از دوستام حامله است و (به قول خودش عاشق دست پخت من) بهش ميگم هر وقت هوس غذايي كردي بگو من برات درست كنم بيارم، يا اگه كاري تو خونه داشتي حوصله نداشتي يه زنگ بزن به من، بيام كمكت، اخم ميكنه ميگه آخه من كه نتونستم روزهاي سخت تو برات كاري بكنم،چه جوري محبتتو جبران كنم؟ به تو محبت كردن سخته!! گفتم جبران كار من اين بود كه فقط به حرفام روزهاي سخت گوش ميدادين و ميذاشتين خالي بشم، اين روزهاي منم ميگذره....
۴. توي روزهاي سخت هفته پيش كه هنوز فكر ميكردم مهلت ندارم و بدجوري بريده بودم، يه روز رفتم تنهايي پارك و نشستم فكر كردن، يعني راستش اولش كلي گريه كردم، (چون هوا سرد بودم پارك خلوت بود و خيالم راحت بود كه كسي به من كار نداره) بعد فكر كردم تقريبا تو تمام روزهاي سخت زندگيم من تنها بودم و خودم يه جورايي از پس مشكلاتم براومدم، قبول دارم من زياد تو خانواده ام نيستم، نه اينكه اونا نخوان، اون جاهاي حساس توي صحنه حاضر بودن، ولي يه جورايي كلا با همه فرق ميكنم، سليقه هامون با هم خيلي وقتا نميخونه، پايه رشته خواهرها و برادرم با هم يكيه، حتي با مامانم هم تقريبا مشترك بودن، ولي من كلا فاز درسيم از اون جدا بود، پس حرف مشتركي نداشتيم كه با هم بزنيم، يا يه چيز خنده دار بيخود(موقع غذا خوردن هم قاشق من با قاشق اون ۵ تاي ديگه فرق ميكنه!!!) يا خيلي چيزهاي ديگه،بعد ديدم من قراره يه باري از دوش بابام بردارم نه اينكه يه باري هم اضافه كنم، پس حالا هم خودم بايد برم جلو و خودم بسنجم ببينم همون آدم مقاوم سابقم
۵. يه يك هفته اي ميشه كه ديگه شبا با اون خرسي كه بالا سرم تختم جا خوش كرده و ساكته، حرف نميزنم و دردودل نميكنم تا خوابم ببره، يه يك هفته اي ميشه كه شبا ديگه قرص نميخورم تا بخوابم و يه يه هفته اي ميشه كه ..................
۶. اين كارهام تموم بشه و كارهاي دانشگاهم رو هم تحويل بدم، اولش حتما يه سفر ميرم تهران و بعدش هم فكر كنم دوباره برم يوگا رو درست و حسابي دنبال كنم
۷. بهتون گفته بودم دوستاي خيلي خوبي هستين و من به داشتن شما ها (دوستان نديده ولي خيلي نزديكم) توي اين شرايط از خدا تشكر ميكنم؟ گفته بودم؟؟؟
دارم كم ميارم ديگه، يعني نه راستشو بخواي واقعا كم اوردم، هيچ وقت اينطوري نشده بودم
بدتر از اين هم بلا اومده بود سرم، ولي اين بار خيلي تنهام...
حتي اون موقعي كه دكترها توي عمل جراحيم گاز رو توي صورتم جا گذاشته بودن و تمام صورتم چرك كرده بود و هيچ دكتري حاضر نميشد اون چرك ها رو بكشه بيرون اينقدر بغض نداشتم
يا اون موقعي كه خاله مريض بود و مامان اينا اينجا نبودن و من يه عالمه كار بود كه بايد تك و تنها انجام ميدادم و با اين و اون سر و كله ميزدم و خودم هم مشكل برام پيش اومده بود، هم اينقدر خودم تك و تنها نميديدم
راستش اين روزها تك و تنها هر روي يا اداره كار بايد برم يا اداره بيمه....
توي جمع هايي كه اكثرشون افراد سطح پايين جامعه هستن و حضور دختر تنها، اونجا يه ذره نامتعارفه، ديگه خودت حساب بكن من چقدر بايد توي هر صفي مواظب باشم كه اون مرد كناريم خودشو به من نزنه از رو قصد يا اون يكي مرد يواشكي جاي نامه مو با مال خودش عوض نكنه و بعد از همه اينا به متصدي مربوطه يه جوري حالي كنم كه من بچه نيستم و از خيلي از قوانين هم سر در ميارم
اين جور جاها حضور يك مرد خيلي لازمه كه چه كنم من ندارم و نميخوام مزاحم ديگران هم بشم
البته بابا اينا به خاطر سال خاله دارن ميرن تهران و اگر هم بودن من كه نميتونستم هر روز دست بابا رو بگيرم و برم اينور و اون ور و از كار زندگي بندازمش، مخصوصا با اوضاع الانش
دوست داشتم يه گوش شنوايي بود كه وقتي مثل امروز كم اوردم و عصبي بودم وقتي شنيدم اون مدير عامل ..... م گفته فرم قراردادشو امضا نميكنم واسه اداره كار و من ديگه مونده بودم چي بگم و چي كار كنم ميتونستم پيشش حرف بزنم و خودمو خالي كنم و اونم با يه لحني بهم ميگفت تموم ميشه صبر كن، حقتو ميگيرم
يا توي اين اوضاع امروز وقتي گوشيم هم افتاد توي جوب آب و اعصامو خورد كرد دستاي سردمو توي دستاش ميگرفت و ميذاشت كمي آروم و گرم بشم و شونه هاشو مأمن آرامشم ميكرد
مطمئنا اين روزهاي بد واسه همه هست و حتما اين روزها هم ميگذره و من هم هميشه نميخوام اينطوري بمونم و اهل سوء استفاده هم از كسي نيستم ولي خسته شدم از بس اين روزها بغضمو خوردم و توي حمو گريه كردم و جلوي ديگران لبخند زدم
من فقط 14 روز وقت دارم براي پيگيري كارهامو و بعدش هم ديگه هيچي...
من ديگه شركت نميرم و اين روزها بيكار شدم
يه جورايي بحثمون شد و اولش همينطوري ولي بعدش باز هم يه جورايي مثلا اخراجم كردن
منو اخراج كردن، مني كه همه فكر ميكردن فاميل مهندس هستم و مهندس مثلا خيلي هوامو داره و هنوز هم همين فكر رو ميكنن از طرف همين جناب مهندس اخراج شدم
چون حقمو ميخواستم
چون نتونستم تحقير هاشو اين روزهاي آخري تحمل كنم
چون به عنوان تنها زن توي اون كارخونه ميخواستم كه حداقل سرويسم درست باشه
و اون سرویسمو بهم زد
چون روز آخری مهندس با حسابدارمون بحثش شد ولی من از خدا بیخبر اخراج شدم
چون هنوز که هنوزمن مهندس رو ندیدم که فقط یه کلمه ازش بپرسم چرا؟
چون هيچكس واقعا نفهميد و ازم كامل توي اين چند وقت نپرسيد تو مگه چي ديدي كه اومدي بيرون !!
خودش هم ميدونست من همه چي رو ميتونم تحمل كنم ولي تحقير شدن برام خيلي سخته
يه چند وقتي بود كه تحقير ميشدم يا مسخره ام ميكردن اطرافيان مهندس!! يا مثلا بارها حسابدارمون با تمسخر بهم ميگفت كه اين همون مهندسيه كه توي اينقدر پشتش وايميستادي و ازش همه جوره حمايت ميكردي حالا ببين
يا بارها بهم ميگفت من موندم تو چرا جواب مهندس رو نميدي؟
روز آخري حاجي حرف خوبي بهم زد كه كاش زودتر بهم گفته بود
بهم گفت مهندس زود كسي رو كه اسرارشو بدونه ميذاره كناره و بهش پشت ميكنه
ولي آخه مگه من بهش گفتم كه بيا حرف بزن
مگه من بهش گفتم كه بيا تمام جيك و پوك كاري و حساب و كتابها و دخل و خرجتو به من بگو
بارها بهش گفتم منو قاطي خيلي برنامه هاي شركت نكن
آره من ميدونستم كه اون يواشكي يه كارخونه ديگه خريده و داره روش سرمايه گذاري ميكنه تا بعد از يكي دوسال رقيب همين كارخونه بشه و يهويي هم بياد با حاجي شراكتشو بهم بزنه
ولی خودش همه چی رو میگفت
بارها بهش گفتم من نميخوام حسابدار خصوصي تو باشم، اينقدر هر جا كه ميري زنگ نزن و بگو
بذار منم باشم يكي مثل بقيه نيروهات، هي ميگفت: نه يكي بايد باشه كه حقايق رو بدونه و بدونه من چي كار ميكنم
ولي حالا ميفهمم كه من فقط وسيله سواستفاده بودم واسه اينكه حرفاشو باور كنم و هر وقت شريكش ميپرسه كجاست با قاطعيت حرفايي رو كه توي مغزم ديكته شده بوده بگم و شريكش هم به ريشم بخنده
حاجي تمام چيزهاي سكرتي رو كه من فقط ميدونستم، ميدونست!! چرا؟ چون بعد از ساعت كاري من تمام كشوها و دفتر ها و همه چي منو زير رو ميكرد، تا سطل آشغال منو هم ميگشت، اينو روزهاي آخري فهميدم، روزي كه مهندس به من گفت 5 تومن به برادرش داده و من فقط توي دفتر خودش يادداشت كنم تا بعدا كه هزينه ها اومد رو بشه و كسي فعلا ندونه و فرداش حاجي به حسابدارمون گفته بود يعني چي مهندس به برادرش پول ميده و اعلام نمي كنه!!
اين وسط كي بده شد؟؟ من
اين وسط كه جاسوس درميومد؟ من
اينا رو بايد همون روزهاي اول ميشناختم
همون زماني كه روز تعطيل با خونواده اش اومده بود شركت و شركت و به گند كشيده بودن و ميدونستن فرداش نه آبدارچي داريم نه نگهبان كه تميز كنه و گذاشته بودن رفته بودن و من فرداش تا دو ساعت فقط ظرف ميشستم و تميز ميكردم و ميگفتم اگه من اينجا رو تميز نكنم زن ديگه اي كه نيست و كثيفيش، آلودگيش براي خودم ضرر داره و اين برنامه بارها و بارها تكرار شد
ولي اين روزهاي آخر ديگه نتونستم واكنش نشون ندم وقتي جلوي مديرعامل يه شركت ديگه هوار ميزد خانوم............. چايي !! يا جلوي يه نفر ميگه ميگفت اون ميزها رو تميز كنين ديگه حسابي بهم برخورد و واكنش نشون دادم و اخم كردم
از بيرون اومدنم ناراحت نيستم چرا از اینکه توی این موقعیت که هیچی ندارم بیکار شدم ناراحتم ولی از حرفايي كه بعدش شنيدم در عذابم
از اينكه اون فكر ميكرده من خبرها رو به شريكش ميدم ناراحتم< از اینکه به این و اون گفته من رابطشو با شریکش بهم میزدم ناراحتم
تمام دلخوری حاجی توی این سه سال از من این بود که چرا مثل نیروهای قبلی تمام جیک و پوک مهندس رو بهش نمیگم< اون وقت اون فکر میکنه من جاسوس بودم
از اينكه پيش اين و اون نشسته حرفاي چرت زده و خواسته خودشو يه جورايي محق جلوه بدم ناراحتم
از خيلي ها شنيدم كه بهش گفتن اشتباه كردي كه اونو از دست دادي
برام مهم نيست ديگه
اين وسط غير از اون دست خيلي ها برام رو شد
خيلي ها كه به ظاهر خودشون رو طرفدار و دلسوز جلوه ميدادن ولي همون ها هم آتيش بيار معركه بودن و يه دروغ به دروغ هاي بقيه اضافه مي كردن
اين كه الان ميفهمم كه حاجي همش با مهندس بحث ميكنه كه چرا نگهش نداشتي ولي خودش هيچ اقدامي نميكنه و نميگه كه من خبرها رو به اون نميدادم و اون خودش بوده كه كنكاش ميكرده
اين روزها ميرم اداره كار و بيمه و كاريابي و كوفت و زهرمار
راستش هر وقت كه ميرم اداره كار خيلي بهم ميريزم
فعلا دارم كارهاي بيمه بيكاريم رو انجام ميدم
خيلي بد باآدم برخورد ميكنن
وقتي كه توي اداره كار، كارمنده بهم ميگه اخراجت كردن و سرمو به علامت تأييد پايين ميارم، بغض ميكنم
اون هم يه طوري بهم نگاه ميكنه كه انگار دزدي كردم يا مورد اخلاقي داشتم كه بيرونم كردن!!
اينكه هر روز بايد به حسابدار زنگ بزنم و ازش خواهش كنم قراردادمو برام بياره يا نامه اخراجي برام بزنه و اون هم هي بگه مهندس گفته من اونو اخراج نكردم و من هي بگم پس اگه اخراج نكرده ،پس چرا پيش اين و اون نشسته چرند گفته، اعصابمو داغون ميكنه
اینکه هر روز یه چیزی از آدم میخوان و همون اول درست آدمو راهنمایی نمی کنن ناراحتم
هنوز بعضي متلك ها رو مبني بر فاميل مهندس بودن و همه كاره شركت بودن رو بايد نشنيده بگيرم
اين روزها ديگه خيلي تلفن ها رو جواب نميدم
اين روزها از خيلي ها توقع كمك و دلسوزي داشتم كه كمي آرومم كنن ، ولي خيلي ها توي همين برهه تنهام گذاشتن و .......
خيلي حرفا هست كه توي دلم مونده، كه اينجا نميشه همشو گفت
دلم ميخواد اين روزها سريعتر تموم بشه
فقط بدونین من بی معرفت نیستم که بهتون سر نزنم
واقعا روزهای خوبی ندارم
دلم یه بهونه میخواد برای یه دل سیر گریه کردن و بیرون ریختن خیلی چیزها......
۱. به خدا بلاگفا واسم مشکل داشت نمی تونستم آپ منم، دو بار هم پست جدید زدم، ثبت نشد!!!
۲. یعنی من ۲۹ روز، روزه گرفتم!!! باور میکنی؟؟؟ دیگه روز آخری به خدا گفتم دیگه مهمونی تموم!! سفره رو جمعش کن دیگه!! اگه ۳۰ روز میشد دیگه من مرده بودم
نتیجه ای که میتونیم بگیریم اینه که همتون دارین خاله میشین!!!
۳. موضوع پست قبل راجع به رئیسم بود (همون مهندس خودمون)، واقعا اعصابمو خورد کرده این روزها، اولش سر سرویس بود، سرویس منو نصفه کرد و گفت یه چند وقت نصف راه رو خودت بیا، گفتم سخته سر صبح ساعت ۶ صبح من کجا بیام؟ اونم کجا؟ میگفت بیا پلیس راه، گفتم من با یه آژانس صحبت میکنم هر روز دیگه همون منو بیاره، گفت نه!! میخواستم بیام از شرکت بیرون، بعد فکر کردم دیدم اگه الان اینطوری بیام بیرون همه حق و حقوقمو از دست میدم، بر خلاف تصورم حاجی (شریکش) مخالف رفتن من از شرکت بود و یه جورایی هی بهم وعده وعید میده، آخرش این مهندسه گفت من خودم میبرم و میارمتون، یعنی دو روز فقط مثل آدم منو اورد شرکت، بقیه شو یادش میرفت!!! در کل چیزهای دیگه ای هم هست توی شرکت که حرصم میگیره، من لوس نیستم، نزدیکانم میدونن من مرد!!! روزهای سخت و کارهای سخت هستم، ولی هر چیزی حدی داره!
کلا تازگی ها خیلی عوض شده، نمیدونم اثرات پولداریه یا چیز دیگه است، اصلا دو رو شده، لوس شده، مشکوکه، من مطمئنم پول داره، ولی صداشو در نمیاره، کلا توی این چند وقته خیلی آدم شناسیم تغییر کرد، جدی میگم، یه جوری دیگه ای همه رو می بینم، خیلی ها دو رو بازی دراوردن برام اصلا از این غریبه بگیر تا خیلی از نزدیکانم، آدم شاید بتونه غریبه رو تحمل کنی ولی اطرافیانو نه!!! خیلی چیزها برام رو شد، اونم خیلی گرون، خیلی زجر کشیدم، واقعا میگم
من نمیتونم عوض بشم، من همه چیمو با دیگروون تقسیم می کنم، من جونمو واسه بقیه میدم، من از خودم میگذرم ولی.... با اینکه میدونم حیلی ها سرم کلاه میذارن، پاچه خوارن!! به فکر منافع خودشون هستن، میفهمم ولی نمیتونم عوض بشم، اینا از سادگیم نیست، مطمئن باش
۴. خسته ام، یه خستگی ناجوری توی تنمه، دلم لک زده واسه این که یه شب تا صبح بیدار باشم و بعد صبح بگیرم بخوابم، خب چیه؟ دلم لک های بیخود میزنه؟ خودم میدونم!! ولی دلم میخواد یه روزی غیر از روزهای تعطیل خونه باشم و حال کنم و راحت باشم
۵. رفتم واسه خودم کفش بخرم، توی کفاشی یارو فروشندهه هی گیر داده بود به من کفش بندازه، آخرش برگشته میگه اینا خوبه دیگه چی میخوای، واسه مدرسه تم خوبه، بچه ها زیاد اومدن گرفتن، تازه به درد زنگ ورزش هم میخوره!!!! (من معذرت میخوام، من شرمنده) یعنی من اگه ابروهامو رنگ هم بکنم، آرایش غلیظ هم داشته باشم باز هم همون بیبی فیسی که بودم، هستم
حالا جالبه یکی از فامیلامون بعد از چند وقت منو دیده میگه چقدر چهره ت جا افتاده شده، میگم یعنی میخوره چند سالم باشه؟ میگه ۲۳و۲۴ رو که دیگه رو شاخته!!
۲۳ و ۲۴ ساله ها اگه کفش واسه زنگ ورزش مدرسه خواستن، یه ندا بدن، ادرس بدم!!
۶. چقدر خوبه ساعت ها درست شد، دیگه صبح ها ساعت ۶ توی حموم چرت نمیزنم!! یا زیر آب سرد لرز نمی کنم تا خوابم بپره!! یعنی امروز که خیلی حال داد.
راستی من چند روزه بد جوری به محض اینکه از حموم میام بیرون، بدنم میخاره، یعنی وحشتناک ها، نمیدونم از چیه؟ تا دو سه ساعت اینطوریه، بعد بهتر میشه، صابون و شامپو بدنم رو هم عوض کردم ولی افاقه نکرد مادر!! فکر کن هی خودتو توی ماشین بخوای بخارونی، بعد تحمل کنی که زشته و نکنی این کارو یه زجری به خودت وارد می کنی!! کمککککککککک